
وقت اذان صبح نزدیکه،دارم نفس نفس زنون خودمو میرسونم به سمت حرم.. من و گنبد طلایی که رو به رومه...چه قدر طلایی و زیبا.خداروشکر،رسیده ام به بست شیخ طوسی.می ایستم روبروی تابلوی اذن دخول.. هرچند با یک "یا اباالفضل" گفتنم نگاهم میکنی و اذن به ورودم میدهی، اما به رسم ادب اذن دخول را زیر لب زمزمه میکنم. ورودی را که رد کردم،همانجا و هماندم دست به سینه به تو سلام میدهم.. صدای مناجات سحرگاهی حرم،میرساندم به صحن سقاخانه.آخ صحن سقا خانه و ما ادرک... کنار این درب ورودی صحن که می ایستم،قبله ام میشود کمی مایل ...
ادامه مطلب