در عملیات کربلای پنج، ما در واحد تعاون بودیم.امام جماعت ما طلبه جوانی بود
به اسم حاج آقا «آقاخانی» . از بچه های جوادیه بود.ما قبل از عملیات کربلای پنج با ایشان آشنا شده بودیم.
روحیه عجیبی داشت.در حین عملیات،ایشان جنازه شهدا را به عقب منتقل میکرد.
طنابی به کمرش می بست و سر دیگر طناب را به کمر شهدا؛ و آنها را به عقب منتقل میکرد.
در شرایطی که گلوله مستقیم تانک می آمد.در یکی از این آمد و رفت ها، بر اثر اصابت گلوله مستقیم تانک،
سر ایشان از بدن جدا شد و به شهادت رسید..
یکی از برادران روحانی تعریف میکرد که در لحظه ای که سر ایشان از
بدن جدا شد،من بالای سر جنازه ایشان رفتم و دیدم که از تن بی سر ایشان
این صدا بلند شد : « السلام علیک یا اباعبدالله...» وقتی این صدا را شنیدم،
تنم به لرزه افتاد.
خود من هم هر وقت به فکر این قضیه می افتم،بدنم به لرزه می افتد.
من تمام این معنویت و تقدس را، جز در ارتباط با نماز که ارتباط روحی و
معنوی با پروردگار یکتاست، نمیدانم....
پ.ن : ( نقل خاطره از برادر جواد علی گلی، برگرفته از کتاب پیشانی سوخته)
پ.ن ۱ :
هنوزم بعد دو هفته مات و مبهوت از شهادت شهید سربلند « محسن حججی»
هستم....
بعضی شهدا،عجیب،عجیبند........
یه بیتی از زبان این شهید چندین بار پخش شد که یه زمانی زیاد میخوندم...
اما حالا خوب میفهمم که من زبان به گزاف باز کردم ...
و این بیت از زبان یک شهید شنیدن زیباست..
آسمان فرصت پرواز بلندی است ولی
قصه این است که چه اندازه کبوتر باشی.....
پ.ن ۲ :
امروز اول ذی الحجه....
۴۰ روز تا عاشورا.....
+ چله دوم زیارت عاشورا....
پ.ن ۳ :
یه دل دارم تو عالمین
اون دلمم مال حسین......
یا امام حسین.....
کمکم کن...دارم دیوونه میشم....
خدایا!
کمکم کن.....
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم....
حسین (علیه السلام) آرام جانم...ما را در سایت حسین (علیه السلام) آرام جانم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 180