سه ساله...

خرید بک لینک
اگه بگم مدت ها منتظر رسیدن همچین شبی بودم،اغراق نکردم...

چقد برا این شب،بغض کردم و آه کشیدم،...

چقد،واژه واژه دلم کنار هم چید تا برا امشب یه روضه ی درست و حسابی برپا کنم....

اما حالا که امشب رسیده،نمیدونم چیشده...

انگار کم آوردم...

انگار که نه...

واقعا کم آوردم...

یا رقیه جان مدد...

و بعد...

.

.

بیست و یک محرم،حدود ساعت نه و ده دیقه شب بدنیا اومد...

ساعت حدودای ده و نیم بود که قنداقه پیچ دادنش دستم.

و رو به قبله کام اش رو با آب زمزم و تربت ارباب باز کردم...

گریه ها و بیقراری های شب و روزشو با مداحی های امام حسین آروم میکردیم...

حالا هم لالایی هایی که باهاشون آروم میشه،همون ذکر و شعرهاست...

که وقتی میخوام بخوابونمش میگه برام ای اهل حرم میر و علمدار نیامد بخون ...

حسینم وای شهیدم وای بخون...

حسین آرام جانم بخون......

(هیچوقت اون دوشنبه ای که رفته بودم خونشون و تو بغلم بود و هی راه میبردمش و براش مداحی گذاشته

بودمو یادم نمیره که اون خوابید و من دلم گیر مداحی و حرم...حرم..حرم.. که از خونه خبر دادن

که آقای فلانی گفته همین امروز گذرنامه هاتونو میام میبرم... وگرفت و رفت و دوشنبه ی هفته ی بعدش

نجف... و دوشنبه بعدش کربلا.....)

.

.

.

همیشه مث دیوونه ها نگاش میکردم...خصوصا زیر گلوشو...خیلی سفید بود...

شش ماهه که شد...درست روزشش ماهگیش برا همیشه این عکس رو ثبت کردم

image

نه ماهه بود که یا حسین گفتنو خوب یاد گرفت بعد آب خوردن....

پارسال ایام محرم،در آستانه دو سالگی بود که بخاطر سرماخوردگی،خودش

خود به خود از شیر خوردن افتاد....

image

image

(مراسم شیرخوارگان حسینی،محرم95)

.

.

.بیچاره ام میکرد وقتی از بین همه اعضای خونواده میومد پیشم و میگفت خاله "برام آب بیار"

هنوزم همینجوره....

هروقت تشنه اش باشه مستقیم میاد سمت من..........

بارها و بارها صبر کردم برای لحظه ای،که درخواستشو هی تکرار کنه...

که ببینم عطش با یه دختر بچه ی تقریبا سه ساله چه میکنه...........

.

.

.

امان از دل حضرت سقا................

.

.

بارها و بارها دیدم که بابا وقتی شیرین زبونی هاشو میبینه؛

سرشو میذاره رو پاهای اون،و آروم گریه میکنه..............

و بعد میگه حتما رقیه (سلام الله علیها) هم همینطور دل از اهل حرم میبرده.............

وای از دل حسین......

حالا نرگس سادات در آستانه ی سه سالگیش هست....

بهش قول دادم ببرمش،مراسم و همایش سه ساله های حسینی....

او که یک شبی تو تابستون؛با اون چادر رنگی که از بچگی های من یادگاری مونده بود،

داشت دل از همه می برد،در گوشش بهش گفتم برو به مامان و بابا بگو من رقیه ی سه ساله...

و بعد که آبجی گفت آقاسید با این جمله ی نرگس سادات چقد گریه کرد....

یا رقیه...

یا رقیه...

یا رقیه.......

سه ساله ها عجیب،عجیب اند....

بچه ها،به این سن که میرسن،هی دلشون میخواد که از بزرگترها تقلید کنند....

خصوصا از مادرشون.....

دیدم که میگم....

.

.

.

یا فاطمه زهرا....

رقیه سه ساله،مقلد خوبی بود برای شما تا آخر...

.

.

آه از دلت ارباب...

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک..

هر چند دل شكسته و هر چند بی پر است

اما هنوز مثل همیشه كبوتر است

گر پای نیزه از حركت ایستاده بود

از شدت علاقه بابا به دختر است

زهراتر از همیشه به سجاده آمده

اندازه قدش، چقدر گریه آور است

این زخم های روی سرش روی پیكرش

با زخم های شهر مدینه برابر است

او بیشتر بهانهی بابا گرفته است

پس عمرش از تمامی این قوم كمتر است

این لالهای كه بر سر مویش گره زدند

سوغات كوفه است به جای گل سر است

فردا نماز صبح – بدون رقیه است

فردا كه بام مأذنه ها بی كبوتر است

علی اكبر لطیفیان


کیست امشب در دل طوفانی او جا کند

قطره های تاولش را راهی دریا کند

گرد و خاکی گشته بود اما هنوز آئینه بود

صفحه آئینه را فردای محشر وا کند

مشتی از خاکستر پروانه نیت کرده است

کنج این ویران سرا میخانه ای برپا کند

تار و پودی از لباس مندرس گردیده اش

می تواند دیدۀ یعقوب را بینا کند

او که دارد پنجه ای مشکل گشا قادر نبود

چشم های بسته بابای خود را وا کند

گیسویش را زیر پای میهمانش پهن کرد

آنقدر فرصت نشد تا بوریا پیدا کند

خشت های این خرابه سنگ غسلش می شود

یک نفر باید دوباره غسل یک زهرا کند

علی اکبر لطیفیان


بابا سرم، تنم، کمرم، پهلویم، پرم

یکی دو تا که نیست کبودی پیکرم

بیش از همین مخواه و گر نه به جان تو

باید همین کنار تو تا صبح بشمرم

از تو چه مانده است؟ بگویم "که ای پدر"

از من چه مانده است؟ بگویی "که دخترم"

اندازه ی لب تو لبم شد ترک ترک

اندازه ی سر تو گرفتار شد سرم

از تو نمانده است به جز عکس مبهمت

از من نمانده است به جز عکس مادرم

از تو سوال می کنم انگشترت کجاست؟

كه تو سوال می کنی از حال معجرم

دیدم چگونه سرت را به طشت زد

حق می دهی بمیرم و طاقت نیاورم

مرد کنیز زاده ای از ما کنیز خواست

بیچاره خواهر تو و بیچاره خواهرم

مرهم به درد این همه زخمی نمی خورد

بابا سرم، تنم، كمرم، پهلویم، پرم

علی اكبر لطیفیان

حسین (علیه السلام) آرام جانم...

ما را در سایت حسین (علیه السلام) آرام جانم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 184 تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی