یا خیــر حبیــب و محبــوب و هـــو المحـــبوب...
چراغ های بالای سرش خاموش شد،درب مغازه هم قفل زده و کرکره هم آمد پایین.و مثل هرشب سکوت تلخی همه جا رو فراگرفت..
باز انگار همه ی غم های عالم یکجا توی دل او جمع شد.دسته هایش را گذاشت روی هم ،نگاهش رو دوخت به صندوقچه دخل مغازه که آن پایین بود و هر روز شاهد پر و خالی شدنش.و نگاهی به قفسه های اطرافش و جای خالی رفقایی که هر روز دست کم چن تایشان،از پیش او میرفتند ...
آهی کشید، با خودش گفت رفیقان میروند نوبت به نوبت..تا آمد ادامه ی آنرا بخواند،صدایی شنید که ادامه ی آنرا کامل کرد :خوش آن روزی که نوبت بر من آید...با تعجب و حیرت دنبال صاحب صدا گشت،ولی هرچه به اینطرف و آن طرف چرخید،کسی را ندید،با گفته شدن هر کلمه ای مغازه روشن و روشن تر میشد،انگار که صدا خودش روشنی میبخشید به مغازه..
شگفت زده گفت شما کی هستی؟کجایی؟
صاحب صدا،بی آنکه نشانی از خود آشکار سازد،گفت خسته شدی؟! و خندید...
و گفت همینه دیگه جانم! تا وقتی بخوای بچشم بیای،نمیای!رها کن. شاید که اینبار خودشون بیان سراغت...
او از این حرف برآشفت و یادش رفت باز از نشان صاحب صدا بپرسد..با تعجب تمام گفت،آخر ماهیت عینک مگر جز به چشم آمدن است؟!
من اگر نخواهم به چشم بیایم،پس برای چه بدنیا اومدم؟
من اومدم که بچشم بیایم...
هر روز که مغازه دار درب اینجا رو باز میکنه،من فقط به این فکرم که ...
تا آمد بگویدکه چه و چه...صاحبصدا گفت: شنیدی که همیشه میگن اگر بر دیده ی مجنون نشینی،بغیر از خوبی لیلی نبینی! او گفت آری شنیدم، و با اخم توأمان با حرص گفت ولی کو مجنون؟!
باز صاحب صدا خندید این بار بلندتر... و ادامه داد خب ولی هیچکس نمیگه اگر بر دیده ی لیلی نشینی چی رو میبینی؟!
او از این حرف حیران شد..گفت ینی چی؟!
صاحب صدا اینبار خیلی شمرده شمرده شروع کرد به گفتن:
ببین جانم،همه ی این مشتری ها که هر روز پی هرکدام از شما می آیند،مجنون اند... اما نه مجنون شما!هر کدام از اینها،خودشان محبوب و معشوقی دارند،و برای خوب تر و بهتر دیدن لیلی شان،می آیند شما را انتخاب میکنند و میروند..در واقع شما به چشم آنها نمی آیید،بلکه آنها بواسطه ی شما میخواهند که بچشم لیلی شان بیایند.
اما اگر تو،خود مجنون شوی،آنوقت هست که بچشم می آیی!
به چشم لیلی ..
چطور؟خب معلوم است،وقتی قرار باشد،مجنون بر چشم لیلی بنشیند،لیلی تمام دنیا را از منظر مجنون میبیند،همه چیز را از دریچه ی چشم تو میبیند...
و تو گویی،تماما خودش را در تو میبیند... چون اگر بر دیده ی مجنون نشینی... و به یکباره خندید...
او از این حرف به هیجان آمد،گفت خب یعنی من باید از فردا که کرکره ها بالا میروند و قفل مغازه باز میشود منتظر رسیدن لیلی خودم باشم؟ینی میشود یکی از همین آدمها که هر روز می آیند،بشوند لیلی من؟ینی ...
صاحبصدا گفت:دِ نشد دیگه! مگه نگفتم این آدمها،که می آیند و میروند،فقط مشتری اند! نه لیلا...
او گفت پس چه؟
صاحبصدا گفت: تو خود صاحبی داری،لیلایی داری،محبوبی داری که باید او را بیابی!اما نه در بین مشتری ها....
صاحب تو،همانست که تو را جزء به جزء ساخته و پرداخته،و به اینجا رسانیده.. او منتظر توست تا تو به چشمانش بنشینی...و او هر لحظه متتظر توست...
عینک دیگر نمیدانست چه بگوید از فرط بی تابی و حیرانی...
تنها پرسید او کجاست؟کجا پیدایش کنم؟
صاحبصدا گفت: هر کس او را طلب کند، او را می یابد و هر که او را بیابد، او را می شناسد و هر که او را بشناسد، او را دوست دارد و هر کسی او را دوست بدارد، عاشقش می شود و هر که عاشقش بشود، اوعاشقش می شود و هر کس را که عاشقش بشود او را می کشد و هرکه ... صاحبصدا اینها را که میگفت صدا ضعیف و ضعیف تر میشد و نور هم کمتر وکمتر...
تا جایی که دیگر صدایی نبود،و نور، رفته بود...
عینک بخود آمد... دید دیگر نوری نیست..هرچه صدا زد،صاحب صدایی نیافت... تمام وجودش به یکباره فرو ریخت در خودش،بخودش نگریست و دید دلی ندارد...گویی تمام دلش با صاحبصدا رفته بود...
چشم انداخت به دور و اطرافش..ناله ای زد...گریه اش گرفت... آنقدر گریه اش گرفت،که به هق هق افتاد... آنقدر هق هق گریه کرد که از هوش رفت...
بی جان و دل افتاد توی قاب نگهدارنده اش در قفسه...
چنان تابوتی که مرده ای در دربرمیگیرد...
ناگاه چشم وا کرد، دید راسته ی بازارچه ایستاده،بازارچه ی دنیا!
تا چشم کار میکرد مغازه بود...ردیف در ردیف...کنار هم... و شلوغ...مغازه ها هی پر میشد و خالی ... چشم چرخاند آنطرف،بازار سیاهِ سیاهان هم داغ داغ بود...
به سمت راسته ی بازار برگشت... مشتری ها مدام در حال جابجایی بودند از این مغازه به آن مغازه... خوب که نگاه میکرد میدید انگار این مغازه ها برایش آشناست... گویی قبل تر ها اینجا را میشناخته.. و آمده بود... مغازه دارها،اما همه یکدست بودند... و گویی همه شان،برای یک نفر کار میکردند..و هر بار با خواسته ی هر مشتری،به اندرون مغازه میرفتند و برمیگشتند و خواسته ی او را برآورده میکردند...
هرچه خواست صاحب مغازه ها را بیابد،ندید...
ناگاه یاد حرف آن نور،آن صدا افتاد...هر که او را طلب کند،او را میشناسد...
تمام وجودش لرزید.عزم کرد.قدم برداشت. و پای در راه نهاد...
از مغازه ها رد میشد و با هر قدم صدایی از اطراف برمیخواست:
[کلید پخش آهنگ را فشار دهید]
دانلود آهنگ">http://
دانلود آهنگ
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو... وندر دل آتش درآ..پروانه شو پروانه شو...
از کنار مغازه ها رد میشد و سر درب هر مغازه را که میخواند شعله ای وجودش را به آتش می کشید...
:[رجوعی به فرازهایی از جوشن کبیر]
انگار که هر تابلویی تکه تکه ی وجود او بود...که ازشان میگذشت... و رد میشد...
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی، ور سوی مستان می روی،مستانه شو .. مستانه شو...
تا که رسید به...
صدایی که او را نزد خود فرامیخواند....و با هر ندایی نور می پاشید به اطراف...
آن صدا خیلی آشنا بود،خیلی آشنا..
فراخوانده شد و در برابر صاحب صدا به نور نگریست..
صاحبصدا گفت: خوش امروزی که نوبت بر تو آمد...
آمدی... و بالاخره ؛«به چشم آمدی»...
عینک ناله ای زد و گفت: نیامدم،تو مرا آوردی... و به چشمت درآوردی...
من تکه شیشه ی کوچکی بیش نبودم،تو مرا « آیینه ات»نمودی...
و دیگر منی نیست که خود را به چشمانت بنشاند،تو مرا چشم کردی و هرچه هست چشم توست، عینک[آیینک،آینک].....
این را که گفت، گویی تمام عالم را آن نور می دید،آن نوشته های سر درب مغازه ها.. گویی او خود هم منظر بود و هم منظور ،هم شاهد بود و هم مشهود....
هرچه بود،دیگر او نبود،عینک بود...که به چشمان لیلا آمده بود...
پ.ن :
متن نوشته ای جهت «زنگ انشای وبلاگ خرمالوی شیرین(نیلوفر گلی)» با موضوع جالب «کنج دنج» عزیز.. :)
پ.ن:
برداشتی آزاد از «شهید نظر میکند به وجه الله».
با این توضیح که:
نوشته های ما هیچوقت جدای از ما نیستند،واقعا نیستند.تو حال و هوای انشای دوستان و موضوع انشا بودم.. دو روز پیش خواب دیدم، که دوربینی روی چشمم گذاشتند و من از درون اون دوربین،شهیدی در معرکه ی جنگ میدیدم....همین خواب،بهانه ای شد برای نوشتن این موضوع...
حسین (علیه السلام) آرام جانم...ما را در سایت حسین (علیه السلام) آرام جانم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 294