شب بارون (2) ....

خرید بک لینک
بسم الله الرحمن الرحیم

روز اول بود،

بعد اذان ظهر بود که رسیدیم.

روز اولی که

رسیدیم کربلا...

قرار شد بعد تحویل گرفتن اتاق ها و جابجا کردن وسایل،همگی بریم بین الحرمین و جمع بشیم

روبه رو حرم حضرت قمر منیر بنی هاشم حضرت اباالفضل علیه السلام.

قرار شد بابا برا هم کاروانی ها تو صحن حضرت عباس نماز جماعت بخونه.

بعد دعا و زیارت خوانی تو بین الحرمین،راهی ایست بازرسی خانوم ها شدیم.

جمعیت بیداد میکرد تو ایست و بازرسی.خیلی شلوغ بود.خیلی خیلی...

اونقدر که گیر کردیم بین خانوم های عرب...

نفس ام بالا نمیومد.

وقتی رسیدیم به صحن حضرت عباس گلوم خشک خشک شده بود.

سرفه پشت سرفه.

زیارت اولم نمیدونم چجوری گذشت با اون سرفه های خشک..

بخاطر اون شلوغی ها هم کاروانی ها هم دیگه رو گم کرده بودیم.

جز من و مادر و اون دو خانم که خواهر بودند و همسر شهید محمد منتظر قائم،

دیگه کسی از خانوم های کاروان رو ندیدیم.ما 5 نفر باهم همراه شدیم.

نماز مون رو کنار حرم حضرت عباس خوندیم.

و من نمیدونم چجوری با اون سرفه ها نمازمو تموم کردم.

خانومی عرب روبه روم بود که همراهش آب معدنی داشت...

فقط یه چند قطره آب برا بند اومدن اون سرفه های خشک کافی بود...

کنار حرم سقای آب و ادب بودم... اولین زیارتم بود...

ادب زیارت حضرت سقا با اون گلوی خشک شده چی بود؟

چشم بستم و راه افتادیم سمت بین الحرمین.....

فقط همین قدر بگم که این اولین و آخرین باری بود که من و مادر

برای زیارت حضرت سقا از ایست و بازرسی خانوم ها رد شدیم...

تو این سفر لطف حضرت سقا بارها شامل حالمون شد..

بابا ویلچر مادر رو از حرم حضرت عباس گرفت.

ورود زائران با ویلچر از یه درب دیگه حرم بود که بدون هیچ شلوغی و دردسری

و خیلی راحت من و مادر میتونستیم رد بشیم و با کمک خادم حرم میرفتیم سمت صحن حرم...

نمیدونم چرا این خاطره رو امشب نوشتم....

فقط میدونم امشب شب وفات ام البنین مادر حضرت عباسه.

اول سال امسال که روز وفات خانوم ام البنین با روز تولدم یکی شده بود به ایشون متوسل شدم.

ازشون خواستم برام مادری کنند.

همونطور که سال پیش تولدم با شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها یکی بود

و چقدر پارسال لطف حضرت مادر شامل حالم شد ...

امسال سال عجیبی بود..

سال امتحانای سخت...

سخت سخت....

چه شب هایی که با گریه وقتی سر به بالش میذاشتم دوست داشتم

حس کنم سرم رو دامن خانوم حضرت ام البنین هست....

ازش خواسته بودم برام مادری کنه....

و امشبم تو این آخر سالی شب وفات شون هست.

شب وفات مینوسم اما خدا میداند وفاتشون کم از شهادت نیست.

شب وفات مادر حضرت سقا...

امشب اینجا بارون اومد.

و دل من عجیب نیازمند بارون نگاه حضرتش...

نیازمند بارونی که ....

روزای آخر ساله..

روزای خونه تکونی...

آینه نمیخوای خونه تکونی کنی؟

آینه! مطمئنی آینه ای؟

چقدر معلومه که نه...

دلم آینه نیست..آینه نیستم...

آینه!

حالا که داره بارون میاد....

میذاری بارون بیاد؟


.حالم هیچ خوب نیست.

.دلم یه چله میخواد...

چله یاد تو ...

آرام جانم...

حسین (علیه السلام) آرام جانم...

ما را در سایت حسین (علیه السلام) آرام جانم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 183 تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 19:36

صفحه بندی