با خدا باش و ...

خرید بک لینک
همیشه وقتی اسم این امامزاده ی عظیم الشأن رو میشنوم دقیقا مصرع

"با خدا باش و پادشاهی کن " تو ذهنم مجسم میشه... امامزاده ای که تا در جوار و نزدیکی حرم

مطهرش بودم،قدر ندونستم. امامزاده شاه عبدالعظیم حسنی...

و درست آدم زمانی قدر یه نعمتی رو میدونه،که از دستش رفته باشه...

شاه عبدالعظیم! یعنی با خدا باش و پادشاهی کن...

....

چهارسال تو تهران بودم اما انگشت شمار به زیارت بارگاه امامزاده شاه عبدالعظیم حسنی

مشرف شدم. و البته هر بار به یه کیفیت و خاصیتی....

دلم برای تک تک زیارتهای دو نفره و چند نفره مون تنگ شده...

برای حال خوش زیارت...خلوت های دلنشین...

تصور زیارتی که ته تهش میرسه به زیارت ارباب غریبمون....

(تو پرانتز بگم که تو روایتی که راجع به حضرت عبدالعظیم حسنی خوندم نوشته بود که

ایشون در باغی منسوب به باغ عبدالجبار و در کنار درخت سیبی که حضرت رسول صلوات الله علیه و آله

وعده اش رو در خواب یکی از شیعیان پاکدل شهر ری داده بودند دفن شدند.... درخت سیب و ما ادرک...)

حالا که اینجا اینها را مینویسم،دلم برای آن حرم ،برای اذن دخول خواندن ها،برای عطر خوش ضریح،تنگ تنگه...

برای امامزاده طاهر که هروقت زهرا ذوقی مرا طاهر خطاب میکند بی اختیار یاد آن جا و آن امامزاده می افتم...

اصلا و ابدا کاری به اسم و مسما و این چیز میزها ندارم... بماند که ما کجا و آستان مقدس و پاک امامزادگان کجا..

داشتم از دلتنگیهام مینوشتم...

حتی دلم برای بازارچه ی حرم که همیشه ازش میگذشتیم تا به حرم برسیم تنگ شده...

نمیدونم حس ام رو چطور بگم..من مزه ی نون خرمایی های بازارچه حرم شاه عبدالعظیم رو عاشقم..

اونقد مزه ی خاص اش بهم چسبیده که از هر کجا! از هر کجای دیگه من نون خرمایی گرفتم،مزه اونو نداشت...

حتی دلم برای گوجه سبز!(بقول سمانه و فاطمه و بقول خودم آلوچه ترشه! که خیلی کم پیش میاد

بخورم )که بساطش به محض پیاده شدن از اتوبوس حرم میدیدیم و میخریدیم تنگ شده.....

حتی دلم برای پیاده آمدن های از حرم تا مترو تنگ شده....

نمیدونم که چیشد که دیگه پای ما به تهران نرسیدبعد فارغ التحصیلی و همین خودش شده سوژه ای

برای خاله و خونوادش که ساکن تهرانن....

چقد دلتنگ اون روزهام...

روزهایی از بهترین دوران زندگیم که حالا فقط به مرور خاطراتش دلخوشم و دلتنگی های ناتموم...


.امشب خیلی دلم گرفته...

بابا رفت اردو جهادی..هرچند خیلی دوست داشت من و مادر هم همراش میرفتیم.

میگفت بدون شماها دلم میگیره. و من هربار توضیح میدادم که نمیشه بیایم و ...

آقاسید هم به مأموریت رفتن و آبجی و نرگس سادات اومدن پیش ما.

نرگس سادات که از دیشب پیش ما بود..بماند که سرشب خوابید و ساعت 4 صب بیدار باش بود!

و مخ و مخچه ما و حواشی اونو تا ظهر گذاشت تو فرغون و هی اینور اونور برد....

نرگس سادات شاید تنها دلیل خنده های از ته دلم باشد...

اما

نمیدونم چرا هرچه بیشتر دور و برم شلوغ میشه،بیشتر احساس تنهایی میکنم....

بماند.......


.هفته پیش قسمت شد چند شبی رو در پشت بوم با آسمون و ستاره ها و ماه،

چشم در چشم هم شویم تا صبح....

الحمد لله علی نعماته...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

حسین (علیه السلام) آرام جانم...

ما را در سایت حسین (علیه السلام) آرام جانم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:04

صفحه بندی