نمیدونم از دیشب بنویسم یا از امشب...
کلا دیشب و امروز حالم یه جوری بود.. یه جور ناجور....
دیشب داشتم از بغض و گریه خفه میشدم...
بعد کلی بدو بدو کردن و حرص و جوش خوردن،وقتی آقاسید داشتن چمدون بسته شده رو میبردن،
و من تو آشپزخونه داشتم دور و بر رو نگا میکردم ببینم چیزی جا نمونده باشه،
آبجی اومد سمتم...بغض کردم.... به زور تونستم دست و پا شکسته بگم :" داری میری امام رضا؟مشهد؟"
اونم بغض کرد و اشکش دراومد...بغلش کردم و ... به زور تونستم بگم التماس دعا..
نرگس به عادت همیشگیش که وقتی میخواد از خونمون بره میپره میگه : "ماچ"
دوید اومد سمتم و من تا دیدمش شروع کردم گریه کردن...طفلکی هی میپرسید چرا خاله جون....
بغلش کردم و ....... دوید پیش مامان که خاله جون داریه گریه میکنه........
این بغض خفه کننده همینجور از دیشب مونده تو گلوم و تا یادم میاد.................
آبجی و آقاسید کلاس و دوره آموزشی داشتن و رفتن مشهد... هرچند آبجی اصلا دلش به رفتن نبود و
نمیخواست من و مامان تنها بمونیم.و خیلی نگران حال مامان.....اما نمیشد...باید میرفتن...
امروز ظهر حرم بودن....
بابا الان تو راه برگشت از مشهده....
ابجی الان پیام داد که تازه از حرم برگشتن...گفتم کجاها رفتی؟گفت صحن انقلاب...حرم...
آآآآآآخ صحن انقلاب.......................
میدونم امام رضا من هر دفه به شما قول میدم و بازم میزنم زیر قولم...........
الان تاوان زیر قول زدن ها و عهد شکستن ها رو دارم میدم.........
عقوبتی بالاتر از این که نتونم بیام حرمت؟؟؟
عقوبتی بالاتر از این که رام ندی و جا بمونم؟؟؟؟
عقوبتی بالاتر از این که نخوای منو ببینی؟؟؟؟
نه...بدتر از این وجود نداره.......
ایام فاطمیه داره میرسه و من......جامونده از حرم.............
امروز بعد سه سال برف باریدن گرفت،دم غروب دم دمای اذون مغرب.........
آخرین باری که برف اومد سال 93بود...دوشنبه بود...دم دمای اذون صبح دوشنبه،
بعد از کلی بارون،برف شروع به باریدن کرد...
ما ساعت 7 صبح عازم کربلا بودیم........... وقتی سوار اتوبوس شدیم برف بود که میخورد تو صورتم..........
الان داره برف میاد........
از صب اونقد هوا یخبندون بود که به مامان گفتم امروز حتما برف میخواد بیاد.........و برف اومد..........
فردا دوشنبه اس......
باید برگردم......باید راه بیفتم.....باید برسم.........باید یه کاری کنم که قبولم کنی.....
فردا دوشنبه اس... باید شروع کنم....زیارت عاشورا....داره برف میاد...
امام رئوف....
کمکم میکنی؟
کمکم کن...
. دمدمای غروب که برف شروع کرد به باریدن،دویدم حیاط،
مرغ های امانتی آبجی اینا فرستادم قفس،ظرف غذاشونو گذاشتم براشون و درشونو گذاشتم ....
بعدشم پله ها رو دویدم بالا سمت اتاق بالایی که ببینم یهو برف از پنجره نیاد تو که دیدم داره قطره چکونی
میریزه تو طاقچه....
قرار بود تنهایی برم بالا پشت بوم و نایلون آویزون کنم از بالای پنجره،و جلو خیس شدن پنجره رو بگیرم...
مامان دلش نیومد تنها برم...
بعد سه سال به سختی اومد بالا پشت بوم....
کمکم کرد از رو دیوار بین پشت بوم خودمون و همسایه بالا اومدم و رفتم رو پشت بوم اتاق و مأموریت انجام شد...
برف در جهت صورتم و با وزش شدید باد با تمام قدرت می بارید...
انگشتام مث مداد خشک و خون مث جوهر از سردی تو رگهام ماسیده بود.....
جایی که رفتم بالاترین نقطه خونمون بود و تاحالا ندیده بودم....خیلی حال میداد اگه از اونجا میخواستی به
پایین و بالا نگاه کنی...
پایین خونه همسایه ها بود و مدیونید اگه فک کنین من نگاه کردم!!
بالا آسمون پر از برففففففففف و برف بود که می بارید...........
تابستون چن شبی رو بالاپشت بوم خوابیدم تا صبح........خیلی خوب بود..........خیلی.....
دلم براش تنگ شده بود........ برای پهنای بی حد آسمونش....برای ماه منیرش.....
برای شلوغ کاری ستاره هاش..... برای سیاهی شب که ..........بماند......
اما امشب آسمون قرمز رنگه........و برف............
برف ها به صورتم میخوردند و من یاد سه سال پیش افتادم که عازم کربلا بودیم...که...
بماند.....بماند.....
تو کوچه کلی صدای بچه ها میومد که خیلی خوشحال بودن از برف ...
یاد زمان خوابگاه افتادم و مسخره بازیهامون...از دانشکده و امتحان که برمیگشتیم خوابگاه و برف بازی و
تو سر و کله هم زدن و عکس های یادگاری و .......
گذشت اونروزا....گذشت..... و گذشتن......
.....
.حالا باید دعا کنیم با باریدن ممتد برف،سقف آشپزخونمون که داغونه،رو سرمون ریزش نکنه.....
خدایا!شکرت...
.امشب عجیب یاد گذشته افتادم.یاد خاطرات خوابگاه و رفقا..
با گوش دادن به آهنگ های خواجه امیری که اون زمان گوش میدادیم....
حالا که دیگه...
خدایا شکرت......
حسین (علیه السلام) آرام جانم...ما را در سایت حسین (علیه السلام) آرام جانم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 161