با همه ی وجودت زندگی رو دنیا رو تو مشتای خودت میبینی.همه ی حسرت های گذشته مثل برفای روی کوه ها که تا یه آفتاب گرم میخوره بهشون آب میشن،جلوت وا میرن!همه ی آرزوهایی که تو کنج دلت داشتن خاک میخوردن،مث بچه هایی میشن که بهشون لباس نو میپوشونی!هی دلت آب میشه از دیدنشون،هی چشمات برق میزنه از خودنمایی شون... هرچیزی و هرکسی رو که میبینی،دوست داری بهشون لبخند بزنی.
خدا رو هی قربون صدقه میری،دلت میخواد خودتو پرت کنی تو بغلش،هی سر به سجده بذاری براش...بهش بگی من هیچوقت حواسم نبود که اینقد هوامو داری،اینقد حواست به مثقال مثقال آرزوهای من بوده..
هی ذوق کنی از خدایی کردنش..
بعد...
فکر کن یهو در یه آن ورق برگرده.یه بادی بوزه و اون شعله ی امیدی که تو دلت روشن شده رو خاموش کنه...برسی به ناامیدی،ببینی یه صیاد بال آرزوهاتو نشونه گرفت...بال بال بزنی و سقوط...بخوری به زمین سرد حسرت...
از اون اوج اوج گرفتنا پرت میشی پایین و به زمین سرد و شکننده میخوری..زمین خوردنت همانا و صدای شکستن دلت همانا.
حالا..من...
احساس میکنم به زمین خوردم!دیشبی رو پشت سرگذاشتم که فقط بغض بود و گریه و اشکایی که سرازیرشدنشون دست من نبود...غمی به دلم نشست که همه ی این روشنی ها رو به تاریکی رسوند...من تو برزخی افتادم که نمیدونم کدوم طرفی ام..بهشت آرزوها یا ...نمیدونم این مدت تو خیال و وهم به سر میبردم یا حقیقت.
خدایا..
خدای مهربونم...من بنده ی توام.تو بگو... میشه امشب بیای و بامن حرف بزنی؟بهم بگی که دقیقا کجای این دنیام؟
خدایا!با من حرف بزن...بهم بگو....دلم میخواد سرمو بذارم روی شونه هات و هق هق گریه کنم و تو برام حرف بزنی.....
من گیج ام...گیج.....
دلم بدجور شکسته.پر و بالم زخم شده...جوری افتادم که فقط تو باید بلندم کنی.خدایا...میشه سرمو بذارم رو شونه هات و چشمامو ببندم و تو آرومم کنی....من فقط تو رو دارم...خدایا...
ای کاش هیچوقت.........
صبحی با خوندن وبلاگ باباعلیرضا،غمی که از شبش روی دلم بود چن برابر شد با خبر ناگواری که نوشته بودن..
و اونقد برام سخت و دردناک بود که باعث شد پست پایینی رو بنویسم.
شرمنده ی رفقامم که نگرانشون کردم.اتفاقی برای پدر خودم نیفتاده.
باباعلیرضا،بابای همه ی اونهاییه که نفس کشیدنهاشونو مدیون او و امثال او هستن تو این سرزمین...بابا علیرضا روزی که دشمن به این سرزمین تجاوز کرد عزم جبهه ها کرد و رفت و با نام جانباز شیمیایی برگشت....
بدون هیچگونه سهم خواهی و درصد بندی و این حرفها...
باباعلیرضا...میدونم که دیگه اینجا اومدنتون بعیده..ولی مینویسم برای دل خودم...
یادتون میاد،شبی که اولین بار براتون کامنت گذاشتم.قرار بود برا همیشه دل از وبلاگم بکنم و برم..ولی جوابتون و اون پیامتون و اون کامنتهایی که وقتی مشهد بودم برام نوشتین رو یادتونه؟؟؟
برگشتم بخاطر دل دریایی شما...
باباعلیرضا... یادتونه بهم گفتین وقتی هستم انگار یه آشنایی توی مملکت غریب دیدین......یادتونه سر رفتنم چقد ناراحت شدین...
دلم تو همه ی این روزای بیخبری،از نبودنتون گرفته بود و پر بودم از دل نگرونی...همش میترسیدم رفته باشین پیش رفقای شهیدتون...
نه که شهادت بد باشه،نه...نه.... ولی .... دل منم گرم شده بود به وجودتون،که همنفس با شهدا بودین و هستین...
امروز که وبتونو بروز شده دیدم،خیلی خوشحال شدم اما با خوندن خط به خط سوگنامه تون دلم غرق غم شد...دلی که چن ساعت قبلش صدای شکستنش رو خدا شنیده بود و گریه هاشو شنیده بود...
غم روی غم.... بازم چشمام اشکی و بارونی...
بابا علیرضا...
من کجا و زهرای شهیده تون کجا....میدونم که هیچوقت نمیتونم براتون دختری کنم مث زهرا،اما منم دخترم....دلم از غمتون پره غمه...
من شما رو مثل کوه،محکم و استوار و باصلابت دیدم...
شما رو به خدا همینطوری بمونین....محکم....
یادتونه بعد سفر مشهدم چقد برام نوشتین....
یادتونه بهم گفتین خدا هست و حی لایموت...
بابا علیرضا...
براتون سوره ی انشراح میخونم.......
حسین (علیه السلام) آرام جانم...
ما را در سایت حسین (علیه السلام) آرام جانم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 222