به کجا برم شکایت؟... به که گویم این حکایت.....

خرید بک لینک
تو همیشه با من بودی از همون آغاز...

بقول شاعر تو با من بودی از آغاز قصه،از اونجایی که تو این دنیا نبودم

حساب باتو بودن نیست اما..میخوام ثابت کنم تنها نبودم...

از همون بچگی ها که میرفتیم پابوس امام رضا،تو صحن گوهرشاد،مادر ما رو مینشوند روبروی منبرت!و میگفت روزی که بیای،اینجا منبر سخنرانی ات خواهد بود... و می ایستاد به نماز....

من بودم و منبرت و کبوترهایی که بال و پر میزدند و مینشستند و پرواز میکردند و می آمدند و میرفتند...

بزرگتر که شدم تو رو در خط بخط زیارت آل یاسین های عصر پنجشنبه های اتحادیه انجمن اسلامی میدیدم،وقتی که زهره دم میگرفت به خوندنش...

اون سالها چنان شیفته ی این زیارت بودم که وقت یادگاری نوشتن برای رفقا تو روزهای پایان سال تحصیلی میرسید،برایشان سفارش به مداومت خواندن این زیارت ناب رو مینوشتم...

یادته؟اون عطر بهشت آبجی یادگاری یادواره شهدا که بعدها گم شد،زده بودم به صفحه ی کتاب دعایی که فاطمه بهم هدیه داده بود.کدوم صفحه؟خب.. زیارت عاشورای ارباب و زیارت آل یاسین...

هنوزم اون بوی عطر رو داره بعد این همه سال...

دعای عهد های سر صبح که وقت آماده شدن برای مدرسه از تلوزیون پخش میشد،برام همیشه تداعی عهد بستن های رفاقتی تو اون دوران رو داشت...

توی دانشگاه..یادته؟....چقد دغدغه ی اومدنت افتاد سر دلمون...

با اون راهپیمایی های بیداری اسلامی و ...

آل یاسین های غروب جمعه ی مهدیه ی ساختمان چمران خوابگاه....

حس ناب غربت و تنهایی آن روزها و سالها....که دیگه هیچوقت و هیچ کجا تکرار نشدو چقدر و چقدر حیف......

اولین پست این خونه.. بنام مسلم ..سفیر عشق حسین...تو دلم عهد بستم که بشم برات....

اون پست های یواشکی و در گوشی... کم کم دلم از این و آن سیر میشود...

«...و چه غریب است حال دلی که در پی مأموم شدن است برای امامش!

وچه غریب است آن دل در روزگاری که بی تو می گذرد....

و در روزگار بی تو نفس کشیدن چه سخت..»

...

«آقاجان!ببخش مرا!

که اگر تو رابرای خود فقط امام جمعه فرض کرده بودم..!!

مولاجان!نگذار که روزها و شبهایم بی تو به سر شود...

وخدا نکند که چنین شود!»

«....وقت بسیار تنگ است و امام عصر من وتو غریب!

تا کجا میخواهم ادامه دهم این جدال بین دل و نفس را؟!غربت امام را ببینم و باز درگیر چه کنم چه کنم های خود باشم!؟

مگر نه اینکه "کربلا" نشان داد که حتی اگر تو سردسته سپاه دشمن باشی،با یک اشاره میتوانی"حر ریاحی"شوی!امام حتی آن سرباز فراری را هم به سپاه برگرداند!"زهیر" را میگویم!

امام غریبمان مهدی(ع)سالهاست که به دنبال سرباز فراریهای امثال من و..است!

دریابیم حضور سر سختانه دشمن را!دریابیم غربت امام را!

حتی اگر هیچ سلاحی نداشته باشیم،حتی اگردستهایمان خالی خالی باشد؛امام،خود،ما راتجهیز میکند!باور کنیم سرباز بودنمان را!»

«...آقا!... امروز در بین راه در میان هیاهوی آدمهایی که هرکدام به دنبال کار خود بودند دلم هوایی تان شد!

احساس غربت محض!همان ناله ي أنا الغريب درونم...

تمنای وجود و حضور یک صاحب!

در اين فكر بودم كه تو در كجاي زندگي اين آدمها جا داري!!

اگر همه دلشان هوايي تو ميشد و همه ملتمسانه حضورت را ميخواستند كه تو آمده بودي..

كجاي راه را اشتباه و نابلدانه رفته ايم كه ..

نكند ما رها كرده باشي به اين دغدغه هاي پوچ و توخالي دنيايي!!!...»

«....این همه دلهای بی دلیل که دور و برم گذاشته اند را نمیخواهم....دیگر نمیخواهم!...»

آری....

شما همیشه بودید،با من....

اما...این من بودم که نبودم... که نیامدم...که خیلی وقتها ندیدمت...

خصوصا این سال های اخیر،که پرت شدم وسط هیاهوی دنیا و آنقدر و آنقدر درگیر روزمرگیها شدم که حالا خودمو گم شده میبینم...

آره...من گم شدم...بین همه ی این روزها و شبهای روزمره ی مسخره ی دنیا..

دلم برای خودم تنگ شده...برای عهد خواندن ها و عهد بستن ها..برای هق هق های عصر پنجشنبه های اتحادیه...برای دردودل های رفاقتی و خودمانی با تو...

من غرق شدم وسط قهقهه های این نفس سرکش و شیطان قسم خورده...

اونقد که دیگه هق هق های تو رو دیگه ندیدم...ندیدم و حالا شدم همینی که الان با این همه گناه و معصیت ،انتظار دارند برای روز میلادت مطلب بنویسم!

میشود؟

دلم از خودم پره...اونقد پر که روز میلادت،غم خانه شدم دلم....

هر مناسبت میلاد یک امام،مناسبت شهادت هم دارد،میلادش شاد و جشن ، و شهادت هم روضه و غم...

اما غریب تر از هر امامی فقط شمایی...

شمایی که هر روز روز شهادتت هست بدست ما...با اعمالمان،با افکارمان،با حرفهایمان،با اخلاقمان....حتی این روز میلادت....هر دوشنبه و پنجشنبه که پرونده اعمالمونو بدست میگیری،از دست ما گریه ات میگیرد...

امام ِ شهید و قتیل ِ نفس و هواهای ما و خودخواهی های ما و نیامدن ها و نبودن های ما..

حال من خوب نیست آقا....

حال من،حال آدم زار و خسته و درمونده وسط بیابون میمونه...

بیابون آخرالزمون!غریب ترین جای دنیا،که حتی نمیشه تصورشو کرد!

حال منِ غریب و سرگشته ی این قرن های بیابون گردی کجا و حال آبادی نشینهای پیامبر و امام دیده کجا....

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بینهایت.......

شما غریب ترین و غریب ترین و غریب ترین امام هستی...و

ما غریب ترین و غریب ترین و غریب ترینِ بچه هایی هستیم که روزگار به خودش دیده.....

اصلا همینکه گفته اید شما خوب باشید ما خودمان شما را پیدا میکنیم،ینی غربت....

من حسرت آبادی نشین هایی به دلم مانده که سرشان را میگذاشتند روی پاهای پیامبرشان و میگفتند حدّثنی یا محمد!برایمان حرف بزن محمد!.....

آنها غرق در نعمت و من غرق در حسرت....

کافی بود دلشان برایش هوایی شود...

می آمدند و میدیدند...میشنیدند...تماما بینا و بصیر میشدند و میرفتند...

خورشید پشت ابر!

من دلم حسرت دارد...من هدایت دست در دست امامم میخواهد دلم...

چطور بگویم از درد و زخم غفلت و غفلت و غفلت....

به که بگویم که امانم را بریده این نفس سرکش...

درد اینجاست که تو ما رو میبینی،و ما نه!... نه.... نه.....

من غرق در گناهم،گر میکنی نگاهم/برعکس چشمهایم،چشمی صبور داری...چشمی صبور داری... چشمی صبور داری...

تو هستی و منتظری و ما نیستیم و غافل....

ما بچه های عصر غربت و تنهایی،گم شدیم در بیابان سرگردانی وحیرانی و ویرانی.....

بابا!پیدایمان کن.....

بابا....تو کجایی؟...

ما کجا؟.....

بابا،من از خودم ناامیدم،ولی از شما هرگز..

بابا! من دلم فرار میخواهد از خودم به شما!

من بخودم باشد همین خواهم بود،میشود منو پیدا کنی زودتر از آنکه مهلتم برای خوب شدنم تمام شود؟!....

بابا...پیدایم کن....پیدایم کن....

خدایا....

خدایا...

اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنَا وَ غَيْبَةَ إِمَامِنَا [وَلِيِّنَا] وَ شِدَّةَ الزَّمَانِ عَلَيْنَا وَ وُقُوعَ الْفِتَنِ بِنَا وَ تَظَاهُرَ الْأَعْدَاءِ عَلَيْنَا وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا اللَّهُمَّ فَافْرُجْ ذَلِكَ عَنَّا بِفَتْحٍ مِنْكَ تُعَجِّلُهُ وَ نَصْرٍ مِنْكَ تُعِزُّهُ وَ إِمَامِ عَدْلٍ تُظْهِرُهُ إِلَهَ الْحَقِّ آمِينَ ...

پ.ن:

این پست شاید ادامه دار باشد...

پ.ن:

میلاد عزیزترین و بهترین و باباترین بابای دنیا،حجت خدا بر ما در این زمانه،مبارک....

حسین (علیه السلام) آرام جانم...

ما را در سایت حسین (علیه السلام) آرام جانم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 233 تاريخ: شنبه 11 خرداد 1398 ساعت: 6:10

صفحه بندی